تبليغاتX
ترس ابدی
ترس ابدی

زندگی تلخ ترین خواب منست خسته ام از این خواب بلند












 

اما ... نه

 من نه خوبي عيسي را داشتم نه بدي قارون را !

من يک "متوسط" بيچاره بودم

و ناچار محکوم که پس از آن نيز

" باشم و زندگي کنم "

نه ، باشم و زنده بمانم !

و در اين "وادي حيرت" پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم

و همچون دانه اي که شور و شوق هاي روييدن در درونش خاموش مي ميرد ...

و آرزو هاي سبز در دلش مي پژمرد ...

در برزخ شوم اين "پيداي زشت" و آن "ناپيداي زيبا" خورد گردم...

که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بي حاصل ماست ،

در برزخ دوسنگ اين آسياي بي رحمي که ...

"زندگي" نام دارد...!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:4 توسط مریم| |

 

عشق را سرگرم کنيد ..


                       او را سرگرم کنيد تا من بروم ..


                                                کسي منتظرم است ..


                                                                     سياه جامه اي به اسم مرگ !


                                              آري ..

            سرگرمش کنيد ..


                                         مي خو ا هم بر و م . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 16:20 توسط مریم| |

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 19:8 توسط مریم| |

اگر من جاي او بودم.همان يک لحظه اول ،

که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ،

جهانرا با همه زيبايي و زشتي ،

بروي يکديگر ،ويرانه ميکردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،


نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پيمانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

که ميديدم يکي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامۀ رنگين

زمين و آسمانراواژگون ، مستانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

نه طاعت مي پذيرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمايان ،

سبحۀ، صد دانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ، آواره و ، ديوانه ميکردم .

جب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،

پروانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

بعرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،

تا که ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه ، بي صبرانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم.

که ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنۀ اين علم عالم سوز مردم کش ،
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فکري ،

در اين دنياي پر افسانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم .

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ،تاب تماشاي تمام

زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجاي او چو بودم ،

يکنفس کي عادلانه سازشي ،

با جاهل و فرزانه ميکردم .

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 18:57 توسط مریم| |

 

از کودکی یاد گرفته ام

 

امثال تو نامحرمند

 

تو بگو

 

چطور محرم اسرارم شدی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 8:56 توسط مریم| |

گاو ما ما می کرد


گوسفند بع بع می کرد

 

سگ واق واق می کرد


و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی


شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است

 

که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

 

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.


موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.


دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

 

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.

 

 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

 

 پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

 

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش

 

 کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود

 

ودلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

 

 قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.


اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

 

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 

او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها

 

را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد


او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.


او آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

 

 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

 

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 8:48 توسط مریم| |

نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت ....

بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

 نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

 و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 17:58 توسط مریم| |

خدایا کفر نمیگویم

پریشانم

 

چه میخواهی تو از جانم

 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

,خداوندا!

 

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

 

لباس فقرپوشی ,غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی

 

وشب آهسته وخسته,تهی دست وزبان بسته,به سوی خانه باز آیی

 

زمین وآسمان را کفرگویی,

 

می گویی

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان لبت برکاسه مسی قیر اندوده بگذاری وقدر آن

 

 طرف تر عمارت های مرمرین بینی واعصابت برای سکه ای این سوی آن

 

سو در روان باشد, زمین وآسمان را کفر گویی

 

نمی گویی!

خداوندا!

 

اگر روزی بشر گردی ,پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بون از این بدعت

خداوندا تو مسئولی؟

 

خداوندادتو میدانی که انسان بودن و.ماندن دراین دنیا چه دشوار است

 

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار

 

 


 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

 


دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از

 

غریزه سر زند بی ارزش است


 

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد

 

 همگام با آن اوج می گیرد

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و

 

عبور سال ها بر آن اثر می گذارد


دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

 

عشق طوفانی و متلاطم است


دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

 

شریعتی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 12:19 توسط مریم| |

 زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.


انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواشتر برو من می ترسم


مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!


زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم


مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری


زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی


مرد جوان: مرا محکم بگیر


زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟


مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی

سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه


روز بعد روزنامه ها نوشتند


برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه


که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،


یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن


جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت تا او زنده بماند


و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 9:15 توسط مریم| |

آدمهای ساده را دوست ندارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را ندوست ندارم. بوی ناب “آدم” می دهند
.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 8:53 توسط مریم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت